تبليغاتX
شاید خیلی دور شاید هم نزدیک...
VionaX
چشامو می بندم و فقط به صداش گوش میدم...حس خوبیه وقتی که خوابیده باشی و با صدای باروون از خواب که می خوره به پنجره از خواب پاشی،بارون این روزا با بقیه ی روزا فرق داره واسم یه جورایی فرق داره و متفاوته
پر از حس های خوب و زیبا....
تازه ساعت 4:30 صبحه و دیگه خوابم نمیبره

پای پنجره نشستم
کوچه خاکستری باز زیر بارون
من که دل تنگ تو ام امروز
انگار از همون روزهاست،
حال و هوام رنگ تو
کوچه دل تنگ تو
دلم گرفته دوباره هوای تو رو داره
چشم های خیسم واسه ی دیدنت بی قراره
این راه دورم خبر از دل من که نداره
آروم ندارم یه نشونه می خوام واسه قلبم
جز این نشونه واسه چیزی دخیل نمیبندم
این دل تنهام دوباره هوای تو رو داره
هوای شهر تو و بوی گل ها، پیچیده توی اتاقم
مثل خواب داره بدجوری غریبی می کنه
آخه جز تو دردامو کی میدونه

لینک

امیدوارم روزه خوبی باشه امروز
پ.ن:نمی دونم مشکل از منه یا تو ... وقتی نگام می کنی دقیقاً حس موشی رو پیدا می کنم که دمش تو تله گیر کرده باش...
پ.ن2:چند وقتی هست دارم سعی میکنم صدای سوت سکوت رو بشنوم

میگفتند دور است
دور
احتمالا از آن دوردست های نایافتنی
که هر چه بجویی، یافتنی در کار نباشد !‌

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/28ساعت 11:34  توسط VionaX  | 

روز های عمرم داره تکراری میشه ....منتظر یه تحولم!

پست خوشمزه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/28ساعت 10:1  توسط VionaX  | 

چه شد ای پنجره شوق چرا بسته شدی؟
شاید از هم نفسی با دل ما خسته شدی!
در زمین عشقی نیست که زمینت بزند
آسمان رادریاب...

تا حالا شده حس كني وجودت ارزشمنده؟
زندگي چيزه عجيبيه!
ديروز را سوزانديم براي امروز. امروزمان را گذرانديم براي فردا و فردايمان ديروزي ديگر !!! اين است بازي پوچ ما انسانها...
خدا جون،هيچ بنده اي رو زير فشار درس و امتحان له نكن...بي خوابي بد درديه...مي فهمم.تا حالش كه كمك كردي از اين به بعدش هم كمكم كن،و يه لطفي بكن...سپاس

داستانك!:دختر و پسري در حال چت با ياهو
پسر:شما احتمالاً خيلي خوشگل هستي، درسته؟
دختر:ممم،چه طور مگه؟؟
پسر:خوب،طبيعت حتماً بايد اين خنگيه تو رو يه نحوي تلافي كرده باشه
پي نوشت:بعضي وقتا بعضي كارا درسته واسه يه سري خيلي ناخوشاينده اما براي ما اوج لذت!...
بي ربط:كاش مي شد مغز آدم ها هم ديفرگمت كرد...
بي ربط تر:تا عاقلان راهي براي خنديدن بيابند ديوانگان هزار بار خنديده اند

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/23ساعت 16:0  توسط VionaX  | 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم
به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/20ساعت 19:45  توسط VionaX  | 

چقدر سخته تظاهر کردن ،چقدر سخته که به ظاهر شاد باشی اما از تو داغون؛چقدر سخته لبات بخنده اما دلت گریه کنه!؛چقدر سخته بخوای فکر نکنی اما همش بیاد تو فکرت؛چقدر سخته کلی با خودت کلنجار بری اما نشه ،چقدر سخته چشمات رو به واقعیت ببندی...

تو شعراي سپيد من جايي نمونده واسه تو
سياهيو در بدري
ازروز گار من برو
برو ديگه دوست ندارم
يه لحظه پيشن بموني
ديگه نمي خوام تو گوشم
شعراي غمگين بخوني
اگه نميري ام بدون
که دشمن جون مني
دلم مي خواد هر جوري هست
کنار من جون بکني
دنياي من روشته تو دشمن روشني
خورشيد من داره مياد
بي سرو پاي روسيا
مي خوام روزاي خوب من
شکنجه جونت بشه
سپيدياي من تو رو
تا مرز مردن بکشه
اگه نميري ام بدون
که دشمن جون مني
دلم مي خواد هر جوري هست
کنار من جون بکني
سياهي و دربدري
غصه روزگار من
چقدر بايد گريه کنم
از من و گريه دل بکن
دختر ماه و مهر من اومده و پشت در
اونم دلش مي خواد غمو از روزگارم ببرِ

 

 

آری در همین یک قدمی ...   

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/18ساعت 8:1  توسط VionaX  |